تبلیغات
درجست وجوی خدا

درجست وجوی خدا
دوستان!! زکات وبلاگ خوانی ,کامنت گذاری است!! 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
اوضاع سیاسی کشور چه رنگیه؟







صفحات جانبی
http://shiawallpapers.ir/wp-content/uploads/2011/04/martyres-boronsi_By-Shiawallpapers-ir-614x383.jpg

وصیت نامه :فرازی‌ از وصیت‌نامه‌ ... شما ای‌ زن‌، چون‌ زینب‌ كبری‌ (سلام‌الله علیها) فرزندانم‌

را هم‌ پدری‌كن‌ و هم‌ مادری‌، مادری‌ كه‌ اسلام‌ می‌گوید. برای‌ چندمین‌ بار باز هم‌می‌گویم‌؛ هر

كس‌ آمد و گفت‌: فرزند بی‌ بابا نمی‌خواهم‌ باید توی‌ دهنش‌بزنید. همسر عزیزم‌ شما هفت‌ فرزند

دارید، باید آنها را آنچنان‌ با اسلام‌ آشناكنید كه‌ روز قیامت‌ هم‌ به‌ درد خودت‌ بخورند و هم‌ به‌

درد من‌، در راه‌ امام‌خمینی‌ كه‌ همان‌ راه‌ قرآن‌ و راه‌ امام‌ حسین‌ است‌ بروند تا سر حدشهادت‌.

از همه‌ شما می‌خواهم‌ كه‌ هر موقع‌ پسرانم‌ را داماد كردید، یك‌دختر مؤمن‌ بگیرید، فاطمه‌ و زهرا

را هم‌ یك‌ شوهر مؤمن‌ برایشان‌ انتخاب‌كنید، برای‌ داماد و عروس‌ كردن‌ فرزندانم‌ پی‌ مال‌ دنیا

نروید، فقط‌ ببینید كه‌ ازهمه‌ بهتر خدا را می‌شناسد، ملاك‌ خدا باشد. در هر كار اگر انسان‌ خدا

را درنظر بگیرد انحراف‌ ایجاد نمی‌شود. همسر عزیزم‌! اگر شما این‌ حرف‌هایی‌ كه‌ من‌ در

وصیت‌ نامه‌ نوشتم‌، عمل‌ كردید، من‌اگر در راه‌ خدا شهید شدم‌، شما را تا به‌ بهشت‌ نبرم‌! خودم‌

نمی‌روم‌. ازهمه‌ی‌ شما می‌خواهم‌ كه‌ مرا حلال‌ كنید و از پدر و مادر مهربانم‌ هم‌می‌خواهم‌، كه‌

مرا حلال‌ كنند.





طبقه بندی: شهادت،
[ یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ اسما شعبانی ]
روضه ی مادرم زهرا.....ناگفتنی است.
baghi-01.jpg




طبقه بندی: شهادت،
[ جمعه 16 اردیبهشت 1390 ] [ 06:29 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]

روایت است از معصوم:

روزی حضرت ابوالفضل العباس ع در سنین نوجوانی ساعات زیادی بود که از منزل خارج شده


بودن .بی بی ام البنین نزد امیرالمومنین علی ع رقتند و خواستار این شدن که حضرت به دنبال

ایشان بروند


وخبری از ایشان بیاورند چون ایشان بدون رو بند وبا آن سیمای زیبای خود به بیرون رفته بودن


حضرت علی ع هم که می دانستند به کجا باید در پی ایشان بروند به سوی بقیه روانه شدن


به نزدیکی بقیع که رسیدن متوجه ناله های عباس ع شدن که ناله می کردن و افسوس می


خوردن که چرا آن روزی که نامردان مرد نما پهلوی بی بی را شکستند نبوده تا آنها را به


سزای اعمال ننگینشان برساند....


اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى


جاهَدَتِ الْحُسَیْنَ وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً




طبقه بندی: شهادت،
[ دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 ] [ 07:01 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]

خدا لعنت کنه اونایی رو که مادر ما رو گذاشتن بین درو دیوار


خدا لعنت کنه اونایی رو که احترامشو نگه نداشتن.........


من دم به دم تا زنده ام

 

لعن امیه میکنم




طبقه بندی: شهادت،
[ شنبه 10 اردیبهشت 1390 ] [ 05:03 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]
تقدیم به حضرت مهدی ارواحنا الفداه
آجرک الله ...یا بقیة الله

اس ام اس ایام فاطمیه - اس ام اس شهادت حضرت فاطمه(س) - www.RadsMs.com


زدست اهل مدینه چه خون جگر شده ام


زتیشه های خزان نخل بی ثمر شده ام

 
کسی غریبی من را چرا نمی فهمد

شکسته بال ترین مرغ خون جگر شده ام

به غیر فضه کسی حال من نمی داند

که دید پشت در خانه بی پسر شده ام

من و فراق پدر باورم نمی آید

خمیده خسته شکسته پس از پدر شده ام

دو روز  پیش زنی آمد و نگاهم کرد

گرفت گریه اش از بس که مختصر شده ام





طبقه بندی: شهادت،
[ شنبه 10 اردیبهشت 1390 ] [ 04:31 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]

بیش از 60 رباعی و دوبیتی باموضوع کربلا و محرم(اشعار مذهبی)


محرم

جلیل صفربیگی

ان روز حسین یک صدا زینب بود

آیینه ی غیرت خدا زینب بود

زینب زینب زینب زینب زینب

آن روز تمام کربلا زینب بود

 

***

آن روح زلال و صیقلی زینب بود

آیینه ی غیرت علی زینب بود

هر چند امام و مقتدا بود حسین

پیغمبر کربلا ولی زینب بود

محمد روحانی (نجوا کاشانی)

(هفتاد و دو گل)

جانـت بـه کــویــر  تفتــه دریـا بخشید 

هفتاد و دو گل ، به  متن صحرا بخشید

بـــا جلـــوه ی کــربـلای عـاشـورایی

خـون تــو بـه رنگ سرخ معنا بخشید

 

***

( زمزمه ) 

تـا هست جهــان شـور محــرم باقیست

این جلوه ی جان در همه عالـم باقیست

ازنـالـه ی  نـیـنــوای یـاران  حسـیـن

همواره به لب زمـزمه ی غم باقیست

 

جلیل صفر بیگی

انگار تمام شهر تسخیر شده

بنگاه فروش غل و زنجیر شده

از چارطرف حرمله ها آمده اند

بازار پر از نیزه و شمشیر شده

 

***

سجاده به دوش ها همه آمده اند

آن حلقه به گوش ها همه آمده اند

ذی الحجه و مکه و محرم نزدیک
شمشیر فروش ها همه آمده اند

 

***

 

فریاد حسین را شنیدیم همه

از کوفه به سوی او دویدیم همه

رفتیم به کربلا ولی برگشتیم

از شمر امان نامه خریدیم همه

نوحه، محرم، علی اکبر

جواد منفرد

چشمان زمین دوباره تر خواهد شد

ماه از سر شب بدون سر خواهد شد

تاریخ دوباره به خودش می لرزد

شق القمری بزرگتر خواهد شد

***

خورشید نشسته بر درت ای کوفه

غافل شدی از دور و برت ای کوفه

امروز فرات را به رویش بستی

ای خاک دو عالم به سرت ای کوفه

***

این نیزه مرا به عشقتان میدوزد

در عمق وجود شعله می افروزد

امسال اگرچه در زمستانم باز

از بردن اسم تو لبم می سوزد

سعید حدادیان

العطش

 حرف دل آب را کجا می زد مشک

سرتا سر کربلا صدا می زد مشک

 

تیری آمد به قلب عباس (ع) نشست

چون طفل رباب دست و پا می زد مشک

 

جواد منفرد

یاد آور لحظه های دردند عمو

شبهای اسیری ام چه سردند عمو

دیشب سر نی فقط سرت را دیدم

آغوش تو را چه کار کردند عمو؟!

مریم حقیقت

زمین دشت شقایقهای پرپر
وچشم آسمان از رفتنش تر
برای وسعتش دنیا قفس بود
به سمت عاشقی پر زد کبوتر

***

قلندر وار از درمان گذشتند
از آب وآتش وطوفان گذشتند
کبوترهای زخمی تشنه بودند
به نام عاشقی از جان گذشتند

***

در حنجره ی زمانه تابید اصغر
هی گریه نکرد! هی ننالید اصغر
دیگر نگران نباش آرام بگیر
آسوده تر از همیشه خوابید اصغر

***

زمین از اشتیاقش کم نمی کرد
غم نان گونه اش را نم نمی کرد
غم مشک وعلمدار آتشش زد
زمانه قامتش را خم نمی کرد

محمدعلی مجاهدی

خورشید بر این تیره مغاک افتاده ست؟

یا بر سر نی ان سر پاک افتاده ست؟!

 

بر عرش نی از تلاوت او پیداست

هفتاد دو سوره روی خاک افتاده ست

ع.م.تنها

تدبیر خدا
هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که در کنار زینب باشد
 

سجّاد که سجّاده به او دل می‌بست
تدبیر خدا بود که در تب باشد

اسد اللّه‏ خدّامى

آن دَم که فتاد دست پیغمبرِ آب  
یک قطره عطش نبود در باور آب

 

گلهاى خدا زتشنگى پژمردند  
اى خاک تمام کربلا بر سر آب

سید حسن حسینی

عالم ، همه خاک کربلا بایدمان
پیوسته به لب ، خدا خدا بایدمان

تا پاک شود ، زمین ز ابنای یزید
همواره حسین ، مقتدا بایدمان

زهره موسوی

در دشت بلا قحطی ایمان شده است
هر دیو و ددی نماد انسان شده است!


مردان همه سر به نیزه ها بخشیدند
سالار زنان بی سرو سامان شده است

محمد صادق رسولی

در معرکه، تفسیر شهادت می‌کرد
در اوج عطش داشت روایت می‌کرد

 

لا حول و لا قوة الا بالله
هم مرگ به او سخت حسادت می‌کرد

***

سرشارترین شعر خدایی؛ زینب

اسطورۀ طاقت و حیایی؛ زینب

 

تو زینت نقطه‌های بسم‌الله‌ وُ

تفسیر فصیح کربلایی؛ زینب

***

آن کودک استوار را باور کن

لب‌تشنۀ بی‌قرار  را باور کن

 

تکلیف عطش برای او حتمی شد

شش‌ماهۀ روزه‌دار را باور کن

عبدالرحیم سعیدی راد

یک روز ترانه ساز خناس شدن

یک روز حماسه ساز احساس شدن
 

پس کی باید علی اکبر بودن؟

پس کی باید حضرت عباس شدن؟

 

محمدرضا سهرابی نژاد

آن نخل به خون طپیده را،می بوسید

ان مشک ز هم دریده را می بوسید

خورشید،کنار علقمه خم شده بود

دستان ز تن بریده را می بوسید!!

محمد علی مجاهدی( پروانه)

 از قهر تو ،شاهین قدر پر ریزد

وز هیبت تو ،شیر فضا بگریزد

ماند به تو کوه،اگر به رفتار اید!

دریا به تو می ماند ،اگر برخیزد!
 

سیّد حسن حسینی

 دریا به طلب از برهوت تو گذشت

یک قافله نعره در سکوت تو گذشت

ان روز اگر چه تشنه بودی ، امّا

صد رشته قنات در قنوت تو گذشت

مهدی فخارزاده

دفتر گل
در دفتر گل، ورق ورق گوهر بود
از اشک، سرانگشت نگاهم تَر بود

چیزی که به من توان زاری می‌داد
قنداقة خونـین عــلی‌اصغــر بــود

احد ده‌بزرگی

پیراهنی از زخم، به تن دوخته است
این رسم، ز حضرت غم آموخته است
ای سـرو تمــاشاییِ ایــمان، عبـاس!
دل، شعله به شعله، در غمت سوخته است

ع.م.تنها

خونی که ز پیشانی او جاری شد
سرسبــزترین بهارِ بـیداری شد

آن سر که به روی نیزه‌ها گشت بلند
آیینــة روشن فــــداکاری ش‍‍‍‍‌‌ـــد

کاظم علیپور

می‌توان مانند کوهی درد بود
شام با یک قافله شب‌گرد بود

می‌‌توان چون شیر دشت کربلا
نام زینب داشت، اما مرد بود

قیصر امین پور

خود را چو ز نسل نور می نامیدند

رفتند و به کوی دوست آرامیدند

سیراب شدند زآن که در اوج عطش

آن حادثه را به شوق آشامیدند

***

این خاک به خون عاشقان آذین است

این است در این قبیله آیین ، این است

زاین روست که بی سوار برمی گردد

اسب تو که زین و یال آن خونین است

محمد رضا دفرانی

مفهوم بلند آفتابى عباس
از گریه کودکان کبابى عباس
از تشنگیت فرات دلخون گردید
واللَّه که آبروى آبى عباس

***

ششماهه على به دوش بابش دادند
یک جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تیر سه شعبه اى جوابش دادند

***

سر قافله شام بلایى زینب
تو شیر زن کرب و بلایى زینب

در عصرف به خون نشسته عاشورا
سرچشمه اى از صبر خدایى زینب

***

آنانکه ز کین بى پر و بالت کردند
پرپر ز جفا، گل جمالت کردند

شرمى ز نبى و فاطمه ننمودند
زیر سم اسب، پایمالت کردند

زهیر توکلی

رفتیم به ناکجا، به جایی که تو راست
گفتیم تو را به هر بهایی که تو راست
خفتیم چو برگ سبز بر آب روان
امید به خاک کربلایی که تو راست
 

***

سقا شدن و به تشنگان جان دادن
بی‌دست، شدن مشک به دندان دادن
ساقی شدن و دست به مستان دادن...
هیهات که شرح عشق نتوان دادن
 

رحیم زریان

رباعی های عاشورایی

در ماتم تو سحاب هم میگرید

منظومهی آفتاب هم میگرید

ای تشنهترین سلالهی کوثر عشق

از داغ تو چشم آب هم میگرید 

 

***

ای تیغ بگو که از کجا میآیی

از سمت نگاه آشنا میآیی

انگار که خون میچکد از دیدهی تو

ای تیغ مگر ز کربلا میآیی 

 

***

ستاره از نگین بر خاک افتاد

قمر از روی زین بر خاک افتاد

گل سرخی ز دامان پیمبر

برای حفظ دین بر خاک افتاد

 

***

 فدای چشم مستت یا ابالفضل

نگاه میپرستت یا ابالفضل

بده یک جرعهی ناب از می عشق

به قربان دو دستت یا ابالفضل

***

ع.م.نتها

هفتاد و دو لالة شهادت باور
شولای به خون خویش رنگین، در بر
رفتند به دنبال شهادت کان‌سان
طوفان نرسد به گرد آنها دیگر

***

ای کشتة عشق! کو علی اکبر تو؟
کو دست تو، کو پای تو و کو سر تو؟
انگار فرات دیگری جاری شد
از خون گلوی نازک اصغر تو

***

یک چند به عیش و نوش خود، سرکردید
صد لاله ز باغ عشق، پرپر کردید
چون شعلة آتش جهنم شده‌است
ظلمی که بر اولاد پیمبر کردید

***

در آن ربض حرمله خیز نومید
باران عطش به خیمه‌ها می‌بارید
مولا پس از این بار نمی‌گردد وای!
از شیهة ذوالجناح باید فهمید

***

آن روز افق، اشک ز دیده می‌ریخت
درد از دل زهرای شهیده می‌ریخت
تا روز ازل، خشک نخواهد شد هان!
خونی که از آن سر بریده می‌ریخت

***

عاشورا بود و آسمان شد کفنت
لبریز ز گل‌زخم ستاره بدنت
گیرم که سر تو را به نیزه کردند
زیر سم اسب‌ها چه می‌کرد تنت!

***

هفتاد و دو آسمانی خونین بال
یاران عطش سرشت خورشید خصال
مهمان فرشتگان شدند و رفتند
آن شام فراق بود یا صبح وصال

***

مفهوم تو را مگر که فهمیده کسی؟
یا قدر تو را مگر که سنجیده کسی؟
خون می‌بارید از ابر ششماهه تو
بارانی از این دست کجا دیده کسی؟

عبدالرحیم سعیدی راد

خورشید گلوی تاک را می بوسید

پیراهن چاک چاک را می بوسید

انگشتر عشق را به غارت بردند

انگشت بریده خاک را می بوسید

***

خورشید چه عاشقانه پیمان می داد
در وادی طوفان بلا جان می داد

آن روز معلم شهادت چه غریب
با نای بریده درس ایمان می داد!

محمد رضا سهرابی نژاد

زنی در کسوت پیغمــــــبری بود 
اسیران را امام سروری بود
نگا هش ، ماده شیر خشمناکی
کلامش ذوالفقار حیدری بود

ع.م.تنها

آتش آتش ریخت بر شام سیاه
شعله های گریــــه و اندوه و آه

بی پناهی موج میزد در میان
دستهای زینب آن شب شد پناه

***

بیـــتــــاب تــر از ابـــر بهــــاری بودند
" هیهات من الــذله " جــــاری بودند

سوگند به هرچه نام آب است بر آن
این تشـنه لبان تشـنه یـــاری بودند

***

گل غنچه ای از سلاله حیدر بود
افسوس که مثل غنچه ای پرپر بود

آن ظهر عطشناک چه غوغایی کرد
آن مرد که نام کوچکش اصغر بود




طبقه بندی: شهادت،
[ یکشنبه 3 بهمن 1389 ] [ 10:04 ق.ظ ] [ اسما شعبانی ]
« بسم الله الرَّحمن الرَّحیم  »



  یا زینب (س)  

منـم زینب  ، اسیـر کـاروانم
منـم زینب  ،  سفیـر کشتگـانم


منـم زینب که حق کرد امتحانم
منـم زینب  ، کـه ایـّوب زمــانـم


منـم زینب ، که گشتم جاودانه
منـم زینب ، که خوردم تـازیـانه


منـم زینب که از روز ازل تـا زاده ام مــادر
جهان را سر به سر از بهر خود بیت الحَزَن دیدم


خودم دیدم درین وادی که بر عشقم چه ها کردن
پـی انگشتـر ، انگشتـش ز دسـت او جـدا کـردن


خودم دیدم که از سنگ جفا پیشانی اش بشکست
خودم دیـدم کـه شـمـر  بـر  سـیـنـه اش بنشـست


خودم دیدم که در مقتل گل من دست و پا می زد
لگد بر پهلویش می خورد و زهرا را صدا می زد




طبقه بندی: شهادت،
[ جمعه 17 دی 1389 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]



« حمله به خیمه ها »



چــــون كــــه سبــــــط مصطفـــــى، در كــــــربــلا    

شـــــد بــــــه غــــــــدر اهــــل كوفــــــه، مبــــتلا



  


ســــى هــــــــــــــزار، از نانجــــیــــبان پلــــیــــد    

كــــــــه هــــــــمــــه بــــودنــــد، اتــــباع یــــزیــد



  


در زمــــیــــن كــــربــــلا، گــــــــــــرد آمــــدنــــد              

رو بــــه روى خــــرگــــهــــــــش ، اُردو زدنــــــــد



  


ابــــن ســــعــــــــد نــــانجــــیــــب و دد شعــــــــار              

بــــودیــــش، فــــرمانــــدهى بــــر سى هـــــــــزار



  


آن پــــلیــــــد رجــــــــس و نــــحــــس رو سیــــــاه              

كــــرد در فــــرمــــاندهــــى، دیــــنــــش تــــبـــــاه



  


داد فرمــــان ، عــــصر تاســــوعــــا، ز كــــیـــــــن              

حــــمــــلــــه‏ور گــــردنــــد، بــــر ســــالار دیـــــن



  


پــــس ســپــــاه كــــفــــر، جــــنبـــیدى زجــــاى              

حملـــــــه‏ور گـــــــشتنــــد با صــــد هوى و هاى



  


چــــون صــــداى هــــاى و هـــــو، زینب، شنید              

ســـــــر زخـــــــیمــه كـــــــرد بـــــیرون و بـدید



  


رفــــت ســــوى خــــیمــــــه ســــبــــط رســــول              

دیـــــــد نـــــــور چــــــــــشم زهـــــراى بـــــــتول



  


گــــفـــــت: اى جــــان بــــرادر، كــــن نــــظــــر              

حـــــــمــلـــــــه ایـــــــن قوم كافــــر، را نگــــــر



  


گــــفت: خــــواهــــر گــــو كــــه عــــباس غیور              

یابد اكــنون، او بـــــــه نـــــــزد مـــــن، حــــضور



  


پــــس بــــفرمــــودى بــــه عــــبــــاس رشیــــد              

رو بـــبـــــیـــــن ایـــــــن قــــــوم جـــــبّار پـــلـید



  


ایــــن هیــــاهــــو چــــیست و أیـن یورش چرا؟              

چیست این غـــوغا و ایــــــن شـــــورش چـــرا؟



  


رفــــت عــــباس رشــــیـــــــد و گــــفــــتشــــان              

چــــیســـــــت این غوغــا و دعـــــوا، اى خســان



  


پاسخــــش گــــفــــتــــند آن قــــوم عــــنـــیــــد              

مـــــقصد مــا هســـــــت، بیعـــــت با یــــــزیــــد



  


بــــازگــــشــــت عــــبــــاس نــــزد آن امـــــــام              

پـــــــاسخ آنـــــــان، نـــــــمــــودى او، بـیـــــان



  


گــــفــــت: یــــك امــــشــــب از ایــــن قـوم دغا              

مهلـــــــتى شـایـــــــد بــــگیـــــــرى، بـــــهر ما



  


تــــا بــــه درگــــــــــاه خـــــــــداى بــــی نیـــــاز              

ما بـــــه صــــــبح آریـــــــم امـشب، با نمـــــــاز



  


بــــاز عــــبــــــــاس عــــلــــمــــدار غــــیـــــور              

رفـت و مهلـــــــت خــــواست ، زآن قــوم كفـور



  


نــــه زعــــعجــــز و نــــه زتــــرس و نــه نـیاز              

بـــلكـــه از بـهـر دعـــــــا و هـــــــم نمــــــاز



  


پــــس گــــرفتند مــــهلت آن، عــــبّاد حـــــــــق              

در شب عــــــاشـــــــور و بـــــــردنـــــدى سبق



  


از هــــمه عــــبّاد آن، عــــهـــــــد و زمــــــــان

بلكه از عبّـــــاد أیـــن هفـــــت آســــــمــــــان



  


بودشـان آن شــــب، هــــمــــه راز و نــــیــــاز              

بــا خـــداونــــد قــــدیــــــــــــر بـــىنــــیــــاز



  


"فــــالــــیا" مــــیبــــاش، از اهــــل نــــمــــاز              

تــــا شــوى محــــشور تــــو، بــــا اهــــل راز

_________________


   « أنا میعاد و ظهوری فی یوم المیعاد »



طبقه بندی: شهادت،
[ جمعه 17 دی 1389 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


سیاه نوشته های خود را به زلالی آب وآیینه وبه رهایی باد در خنکای نسیم های ایترنتی به دست وب می سپارم.... تا دوستانی که دلشان چون آب شفاف وچون صاعقه گیراست هم نای نی ام شوند {ع. م. تنها}

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


تبادل لینک

خرید بک لینک