تبلیغات
درجست وجوی خدا

درجست وجوی خدا
دوستان!! زکات وبلاگ خوانی ,کامنت گذاری است!! 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
اوضاع سیاسی کشور چه رنگیه؟







صفحات جانبی

شب آرامی بود

می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

زندگی یعنی چه !؟

مادرم سینی چایی در دست ،

گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من

خواهرم ، تکه نانی آورد ،

آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم

پدرم دفتر شعری آورد ،

تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،

و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست

زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا ، جاری ست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ، آمده ایم

قصه آمدن و رفتن ما تکراری است

عده ای گریه کنان می آیند

عده ای ، گرم تلاطم هایش

عده ای بغض به لب ، قصد خروج

فرق ما ، مدت این آب تنی است

یا که شاید ، روش غوطه وری

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ !!!

زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر

زندگی ، جمع طپش های دل است

زندگی ، وزن نگاهی ست ، که در خاطره ها می ماند

زندگی ، بازی نافرجامی است ،

که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد

و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست

شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،

شعله ی گرمی امید تو را ، خواهد کشت

زندگی ، درک همین اکنون است

زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد

تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست

زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است

روح از جنس خدا

و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا

زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند

زندگی ، رخصت یک تجربه است

تا بدانند همه ،

تا تولد باقی ست

می توان گفت خدا امیدش

به رها گشتن انسان ، باقی است

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، سهم تو از این دنیاست

زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،

در نبیندیم به نور

در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل ، برگیریم ،

رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

سهم من ، هر چه که هست

من به اندازه این سهم نمی اندیشم

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست

شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است

زندگی شاید ،

شعر پدرم بود ، که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد ،

قدر این خاطره را ، دریابم

              " کیوان شاهبداغی "


[ سه شنبه 16 آبان 1391 ] [ 01:21 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]
              http://arsh.lmo.ir/wp-content/uploads/2011/07/ramazan.jpg

رسول خدا (صلى الله علیه و آله) فرمود:

هو شهر اوله رحمة و اوسطه مغفرة و اخره عتق من النار؛

رمضان ماهى است كه ابتدایش رحمت است و میانه‏اش مغفرت و پایانش آزادى از آتش جهنم.

(بحار الانوار، ج 93، ص 342)



[ شنبه 31 تیر 1391 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]



در تلاش شب که ابر تیره می بارد

روی دریای هراس انگیز

 

وز فراز برج بارانداز خلوت مرغ باران می کشد فریاد

                                                        خشم آمیز

و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج

می زند بالای هر بام و سرایی موج

 

و عبوس ظلمت خیس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد -

می کشد دیوانه واری

                در چنین هنگامه

                             روی گام های کند و سنگینش

پیکری افسرده را خاموش.

مرغ باران می کشد فریاد دائم :

-عابر ! ای عابر !

جامه ات خیس آمد از باران.

نیستت آهنگ خفتن

یا نشستن در بر یاران؟...

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به زیر لب چنین می گوید عابر :

 

- آه!

رفته اند از من همه بیگانه خو با من...

من به هذیان تب رویای خود دارم

گفتگو با یار دیگرسان

کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد .

اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب

باد می غلتد درون بستر ظلمت

ابر می غرد وز او هر چیز می ماند به ره منکوب،

مرغ باران می زند فریاد :

 

- عابر! در شبی اینگونه توفانی

  گوشه گرمی نمی جویی ؟

  یا بدین پرسنده دلسوز

  پاسخ سردی نمی گویی ؟

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود اینگونه در نجوای خاموش است عابر :

- خانه ام ، افسوس !

  بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم ، خموش و سرد و تاریک است.

 

رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین

وز پس نجوای آرامش

سرد خندی غمزده ، دزدانه ، از او بر لب شب می گریزد

می زند شب با غمش لبخند...

مرغ باران می دهد آواز:

- ای شبگرد!

  از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت ؟

 

ابر می گرید

باد می گردد

وبه خود اینگونه نجوا می کند عابر :

- با چنین هر در زدن ، هر چوشه گردیدن،

  در شبی که ش وهم از پشتان چونان قیر نوشد زهر ،

  رهگزار مقصد فردای خویشم من ...

  ورنه در اینگونه شب اینگونه باران اینچنین توفان

که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسکین ! زندگی زیباست

خورد و خفتی نیست بی مقصود.

می توان هرگونه کشتی راند بر دریا:

می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند

می توان زیر نگاه ماه با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.

لیکن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر

که به زیر چشم توفان برمی افرازد شراع کشتی خود را

در نشیب پرتگاه مظلم خیزاب های هایل دریا

تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ ،

مانده با دندانش آیا طعم دیگرسان

از تلاش بوسه ای خونین

که به گرماگرم وصلی کوته و پر درد

بر لبان زندگی داده است؟

 

مرغ مسکین ! زندگی زیباست...

من در این گود سیاه و سرد توفانی نظر با جستجوی گوهری دارم

تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.

مرغ مسکین ! زندگی، بی گوهری اینگونه ، نازیباست !

اندر آن سرمای تاریکی

که چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند

و سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس

وز ملالی گنگ

دریا

     در تب هذیانیش

          با خویش می پیچد ،

وز هراسی کور

پنهان می شود

     در بستر شب

                  باد

وز نشاطی مست

رعد

     از خنده می ترکد

وز نهیبی سخت

ابر خسته

     می گرید ، -

زیر بام قایقی بر ماسه ها وارون پی تعمیر

بین جمعی گفتگوشان گرم

شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

ابر می گرید

باد می گردد

 

وندرین هنگامه

     روی گام های کند و سنگینش

مرد وا می استد از راهش

     وز گلو می خواند آوازی که

          ماهیخوار می خواند شباهنگام

                                         بر دریا

پس ، بزیر قایق وارون

با تلاشش از پی بهزیستن ، امید می تابد به چشمش رنگ...

می زند باران به انگشت بلورین

                ضرب

                       با وارون شده قایق

می کشد دریا غریو خشم

می خورد شب

     بر تن

          از توفان

               به تسلیمی که دارد

                                  مشت

می گزد بندر

با غمی انگشت .

 

تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد

ابر می گرید

باد می گردد ...  

 


[ چهارشنبه 28 تیر 1391 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]

یازهرا... یازهرا... یازهرا...یازهرا...

یاد داری آمدم در خانه ات

شد وجودم مشعل کاشانه ات

آن زمان نه ساله بودم یا علی

مثل برگ لاله بودم یا علی

مادرم آن شب  علی  زنده نبود

گرچه گفتی که عزیزت بوده ام

اما علی...

سالها اما کنیزت بوده ام

درد بی مادر شدن را دیده ام

پس  علی جان   زینبم غم میکشد

من نباشم سخت ماتم میکشد

یا علی

محض خدا گریه نکن

تو ببین حال مرا گریه نکن

درد دارم.

درد دارم درد پهلو یا علی

درد سینه  درد زانو یا علی

دردهایی که میکشم نا گفتنی

فکر تابوتی...

که زهرا رفـتنیـست

من دوتا  بودم به پا چنگم زدن

بار شیشه داشتم سنگم زدن

راحت از فکر و خیالم کن علی

جان زهرایت حلالم کن علی

شب آمد

برسرت تنها نشستم

ز پا افتاده بود در خود  شکستم

فاطمه

برای مرگ من بس باشد این داغ

که من با دست خود چشم تو بستم

یازهرا... یازهرا... یازهرا...یازهرا...




[ سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]

شیشه می شکند!

یک نفر می پرسد:چرا شیشه شکست؟

مادری میگوید:شاید این رفع بلاست

یک نفر زمزمه کرد:باد سرد وحشی مثل یک کودک شطان آمد،شیشه پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست،عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن برمی داشت.مرحمی بر دل تنگم می شد.امشب اما دیدم...

هیچ کس هیچ نگفت!!!!!

قصه ام را نشنید...!!!

ازخودم می پرسم:آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟

دل من سخت شکست اما،هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید :چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


[ دوشنبه 5 دی 1390 ] [ 07:56 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس از یك جست و جوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی كه در تنهای ام رویید،با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت

و بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ،شاید خطا كردم

وتو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا ،تا كی ،برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

وبعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك بر داشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

و گنجشكی كه هرروزاز كنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بالهایش غرق دراندوه وغربت شد

وبعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد

 

كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد...!!

ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواد شد

و بعد از این همه طوفان ووهم وپرسش وتردید

كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید

كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل

میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر

نمی دانم چرا؟شاید به رسم عادت و پروانگی مان باز

"برای شادی و خوشبختی

     باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم........................"


[ دوشنبه 5 دی 1390 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ اسما شعبانی ]

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد                     در خود تمام مرثیه ها را مرور كرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور كرد                  شاعر بساط سینه زدن را كه جور كرد

 

احساس كرد از همه عالم جدا شده ست

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

 

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت          وقتی كه میزو دفتر و خودكار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت                   مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

 

باز این چه شورش است كه در جان "واژه" هاست

شاعر شكست خورده ی طوفان "واژه" هاست

 

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت                      دستی ز غیب قافیه را كربلا گذاشت

یك بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت                    تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس كرد پا به پاش جهان گریه می كند

دارد غروب فرشچیان گریه می كند

 

با این زبان چگونه بگویم چه ها كشید                   بر روی خاك وخون بدنی را رها كشید

او را چنان فنای خدا، بی ریا كشید                        حتی براش جای كفن؛ بوریا كشید

 

در خون كشید قافیه ها را، حروف را

از بس كه گریه كرد تمام لهوف را

 

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت              بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت                 خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

 

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او كهكشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...          پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را میان معركه حس كرد و بعد از آن...         شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...

 

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ كس

شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

 


[ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 08:46 ق.ظ ] [ اسما شعبانی ]

«عاشورا» یک متن عاشقانه

 

دل است همچو حسین و فراق همچو یزید

شهید گشته دو صد ره  به دشت کرب و بلا (دیوان شمس)

جایی گفته بودم «روزه» یک متن است، متنی که هر کسی می تواند آن را در هر زمان  و با هر زبانی با توجه به شرایط و احوالات خویش بخواند و از آن لذت ببرد. هر پدیده ای می تواند بالقوه یک متن باشد. انسان هم یک متن و نوشته منشوروار است و البته در مواردی یک اثر ادبی که نقاش روزگار آن را به بهترین صورت ممکن از دفتر تقویم (1) خود به عالم خاکی تقدیم کرده است. در این میان برخی از متن ها (انسان ها) (2) به دلایل گوناگون بر متن های دیگر (انسان ها) تقدم و تشرف می یابند و - برخلاف متن های مجازی دیگر که ترجیح می دهند در حاشیه و با حفظ ایمنی و امنیت و رعایت مصلحت وقت به حیات خود ادامه دهند و به همین دلیل به چاپ دوم هم نمی رسند (3)- همواره در بطن یک متن بزرگ‌تر  یعنی در دل زندگی و حیات معقول زندگی می کنند و روش زندگی و سیره آنها و بلکه خود آنها بعد از گذشت سال ها و بلکه قرن ها به چاپ اِندُم می رسند. این دسته از  متن ها هستند که به دلیل نوع، کیفیت و اهمیت محتوای آن، قابلیت خوانش های متنوع را به خواننده می دهند و بلکه با مخاطب خویش دیالوگ هم می کنند.

یکی از سوالات مقدر که طرح درست آن مبین ومفسر فضای کلی این نوشتار است، اینکه دلایل و شرایط جاودانگی این متن (انسان) معطوف به چه مولفه ها و شرایطی تواند بود. به عبارت دیگر چه عواملی در بقای یک انسان در طول تاریخ تاثیر گذار ترست سوالی است که باید ابعاد و اجزای آن بدرستی تبیین شود. به هروی باید روشن کرد که کدام یک از عواملِ مکان برتر، امکان برتر، موقعیت برتر، حادثه برتر، علل  و انگیزه های برتر (4) و... به منظور بقا و ابدی ساختن حیات آدمی ، تاثیر گذار ترند  و آیا هر کدام از این عوامل به تنهایی می تواند موجب جاودانگی یک انسان شود و  آیا علاوه بر این مولفه ها؛ عواملی دیگری همچون  خود شخصیت و اوتوریته  انسان برتر (5) می تواند همه این عوامل را تحت الشعاع خود قرار دهد. با توجه به این نکات یاد شده عاشورا را به عنوان یک متن می توان بارها و بارها بازخوانی و بازبینی کرد. متنی که همه عوامل جاودانگی آدمی را در دل شخصیت اول آن (حضرت حسین) در خود نهفته دارد که بررسی و تحلیل این عوامل به بررسی و تحلیل مستقل و فراگیر نیاز دارد.  همچنان که در مجموعه پژوهش های محققان به این امر توجه شده است. سوال دیگری که به موازات آن سوال اولیه مطرح می شود اینکه در متون ادبی ما به ویژه متون عرفانی به کدام جنبه از نکات فوق توجه بیشتری شده است؟ به عبارت دیگر در این متون آیا شخصیت های داستان بیشتر محل توجه  و تامل بوده اند؛ یا علل و امکان ها یا  زمان و مکان و موقعیت ها و یا .... .

با این مقدمه باید یادآوری کرد که درباره این متن با توجه به ابعاد و نوع حوادث و شخصیت های آن، علل و عوامل پیدایش آن، نتایج و ثمرات آن، اهداف و انگیزه های آن، فایده یا فایده های آن و ماهیت آن و .... قلم ها و قدم های فراوانی در طول تاریخ سخن اهتمام ورزیده اند و درباره تصویر شخصیت اصلی این متن یعنی حضرت حسین و گفتارها و افعال او به کرات  نوشته اند.  اینک یکی از این قرائت ها به عنوان حسن ختام این بخش تقدیم می گردد.

در سال 61 هجری در گوشه ای از این کره خاکی به نام عراق واقعه ای در تاریخ بشریت رخ داد که مانند بسیاری از حوادث تاریخی حاصل تضاد دو نیروی اهورایی و اهریمنی (خوب و بد- محمد(ص) و ابوسفیان- علی(ع) و معاویه و ...)  بود. شخصیت اول این حادثه و داستان به گونه ای زیست که مرگ تدریجی هرگز شایسته او نبود. مرگی تدریجی ای که در کتاب مقدس مسلمانان «و اینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیده» تعبیر و در متون ادب فارسی «قضا چون ز گردون فروهشت پر/ همه زیرکان کور گردند و کر» تفسیر شده است. مرگی که شایسته چنین انسانی بود  و شد؛ مرگی بود که عارف بزرگ ادب فارسی  از آن به «مرگ عشاق» تعبیر کرده که مرگ حسینی نمونه تام این چنین مرگی است(6) :

«عاشقانی که با خبر میرند

پیش معشوق چون شکر میرند

از الست آب زندگی خوردند

لاجــــرم شیوه دگر میرند

چون که شبها نخفته اند زبیم

جمله بی خوف و بی خطر میرند

از فرشته گذشته اند به لطف

حیف از ایشان که چون بشر میرند» (دیوان شمس)

مرگی که در عرفان به «موتوا قبل ان تموتوا» تعبیر شده است:

«بمیرید بمیرد در این عشق بمیرد

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید کز این مرگ مترسید

کز این مرگ برآیید سماوات بگیرید » (دیوان شمس)

مرگی که عزراییل را هم در آن راهی نیست و در مشابهت ِنوع جان بازی (معامله جانباز با جان ستاننده واقعی)چون جان بازی اسماعیل (عاشق جانباز)در کف ابراهیم (جان ستاننده)  است:

«دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کــشد

غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد

آنچنان شیرین و خوش در پای او جان می دهیم

کان ملک ما را به شهد و شیر و حلوا  می کشد

خویشتن فربه نماییم از پی قربان عیــــد

کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

همچو اسماعـــــیل گردن پیش خنجر خوش بنه

سر مدزد از وی گلو گر می کشد یا می کشد

نیست عزراییل را دست و رهی بر عاشقان

عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد» (دیوان شمس)

با جمع این نکات و با توجه به چنین مرگی است که ذهن وقاد عارف بزرگ، مولوی بلخی در بیان شهادت حضرت حسین  به این ابیات متمایل می شود و همه این ویژگی ها را در شهادت عاشقانه حضرت حسین می بیند و  این گونه داد سخن می دهد:

روح سلطانی ز زنـــــــدانی بجست

جامه چدرانیم و چون خاییم دست

چون که ایشان خسرو دین بوده اند

وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادردوان عزت تـــــــاختند

کنـــــــــده و زنجیر را انداختند

پس عزا بر خود کنید ای عاشــقان

زانکه بد مرگی است این خواب گران» (مثنوی)

در این فضاست که مولوی مرگی چنین را شایسته انسان های عاشق و جان بازی از جمله حسین بن علی می داند که به تعبیر برخی از مفسران آیات سوره فجر قرآن در وصف او نازل شده است (7) حسینی که به تصور برخی دیگر چنان در عشق به حق غرق گشته بود که نوع عمل او را به دلیل شدت و حدت ایثار می توان به خشونت در عشق یاد کرد (8). البته این نوع نگاه به عوامل جاودانگی انسان درباره بزرگان دیگر تاریخ بشریت چون سقراط نیز صادق است  که  اتفاقا در نحوه مرگ نیز مشابهت فراوانی با او دارد. به عبارت دیگر همچنان که نحوه زیستن هر انسان تعیین کننده نحوه ادامه حیات او در عالم باقی نیز خواهد بود . (9)  این مساله با نحوه مرگ هر انسان نیز ارتباط نزدیکی دارد. همان نکته ای که مولوی به زیبایی از آن سخن رانده است.  (رابطه معرفت و آگاهی با عشق در دو دنیا)

«عـــاشقانی که با خبر میرند

پیش معشوق چون شکر میرند

از فرشته گذشته اند به لطف

حیف از ایشان که چون بشر میرند» (دیوان شمس)

یکی از دلایل مانندگی نحوه مرگ این دو بزرگ البته در دو ساحت مختلف؛ یکی از آخرین گفتارهای آن دو در وقت شهادت است که  باعث نزدیکی این دو بزرگ تاریخ شده است. همان عبارت معروفی که حضرت حسین  در  ایام آخر حیات  فرمودند که «هیهات من الذله و .... و ان کان دین محمد (حقیقت و آگاهی) لم یستقم الا بقتلی و یا سیوف  خذینی» که شبیه همین سخن را نیز سقراط  که عاشق حقیقت و معرفت بود در وقت مرگ این گونه بر زبان جاری ساخته بود: «تا جان در بدن دارم از آگاه ساختن شما دست بر نخواهم داشت پس بدانید خواه سخن آنوتوس را بپذیرید خواه مرا تبرئه کنید در هیچ حال رفتاری جز این نخواهم کرد و لو بارها کشته شوم» (آپولوژی، آلن دوباتن، 1385: 10) و در نهایت گفت «سزاوار نیست که آدمی چه در میدان رزم و چه در میدان بزم از چنگال مرگ به آغوش ننگ بگریزد» ( آخرین وصیت سقراط) این دو مساله گویای این نکته باریک است که این دو شخصیت به گونه ای زیستند که مردن تدریجی لایق آنها نبوده است. بر این اساس می توانیم بگوییم حضرت رسول اكرم صلی‌الله علیه و آله وسلم، امام علی علیه‌السلام و امام حسین (ع ) و... در این راستا و راسته قرار می گیرند و خواننده می تواند  متن وجودی آنها را در هر عصری از عالم استعاره ها فراتر دیده و به عالم سمبل ها و نمادها نیز تفسیر و تاویل کند و به دلیل نمادین شدن شخصیت آن بزرگان به عنوان نماد یک حقیقیت به عالم اسطوره ها هم تسری دهد. هر کدام از این بزرگان در نوع خود نه یک اثر ادبی که یک متن خلاقانه و شاهکار ادبی اند که در هر عصری یکoriginal text   خواهند بود و این است یکی از شرایط جاودانگی آن بزرگان.

آری حسین یک متن است و به عنوان یک متن هر کسی می تواند آن را بخواند و از خواندن آن لذت ببرد. البته شرط پذیرفتن این نکته در این است که هر خواننده  بتواند جدا از شخصیت خود متن آن را بر اساس علائق و سلائق خویش بخواند و درک خاصی با توجه به عینک خاص خود (همت) از آن ارائه دهد.  (10) اینک به چند تصویر از نگاه یکی از شاعران معاصر درباره این دسته از متون اشاره می شود؛ متونی (انسان های نامیرا) که آن میرنده میرا (مرگ) را در آغوش گرفته و از آن ابایی ندارد. البته در این تصویر ها به صورت ازلی  و کهن نمونه (archetype) این شخصیت های نامیرا  اشاره شده است:

«نام تو چیست/ نام تو نور/ نام تو شور/ نام تو لبخند/ لبخند / در تلفظ نامت/ ضروری است/ نامی برای مردن/ نامی برای تا به ابد زیستن / نامی برای بی که بدانی چرا/ گاهی گریستن/ تاریخ عاشقان/ فهرست کوچکی / از لب شمار نام شهیدان توست/ پیغمبران/ به نام تو سوگند خورده اند ... (قیصر امین پور، آینه های ناگهان: 46-47) و یا:

«ای خوشا ز خود رفتن مست خلسه ای خونین      سرخوش از سماعی سرخ عارفانه رقصیدن

معنی شکوفایی است ترجمان والایی است        مثل غنچه خندیدن چون جوانه روییدن» (تنفس صبح: 42)

«کس راز حیات او نداند گفتن     بایست زبان به کام خود بنهفتن

هر چند مبان خون خود خفت ولی     سوگند که خون او نخواهد خفتن» (تنفس صبح: 62)

«حسن تو کنایه ای به طوفان می زد      در نای تو نبض عید قربان می زد

دریای دلت ساحل اطمینان بود   آرامش تو طعنه به طوفان می زد» ( تنفس صبح: 63)

«ای نابترین معانی واژه خوب    ای جوشش خون گرمتان شهرآشوب

کس در سفرکدام منظومه شنید     یک روز کند هزار خورشید غروب» (تنفس صبح: 65)

«رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بمانَد     آسمانی تر ازآن بود که در خاک بمانَد

از دل برکه شب سر زد و تابید به خورشید   تا دل روشــــن نیلوفری اش پاک بماند

دل و دامان شب آنگونه ز سوز دم او سوخت     که گریبان سحر تا به ابد چاک بماند...

جز صدای سخن عشق صدایی نشنیدم        که در این همهمه گنبد افلاک بمانَد» (گلها همه: 86)

در ادبیات فارسی با توجه به ارزش و اهمیت حضرت حسین به عنوان یک متن و شاهکار آفرینش که با یک انتخاب تمام  متن های (حوادث) مشابه خود را تحت الشعاع قرار  داده و در سایه افکنده؛ به انحای مختلف به شخصیت و ارزش کار او اشاره شده که صورت تفضیلی آن - آن هم فقط در متون عرفانی- نیاز به تتبع و جستار کلان و عمیقی دارد که محققان در این راستا قلم و قدم زده اند. به عنوان نمونه بررسی سیمای حسین؛ تنها در متون ادبی معاصر که در قالب داستان معاصر و رمان ( سووشون، کلیدر، رمان امام حسین و .... ) تالیف و منتشر شده  خود نیازمند تحقیق مفصل و پردامنه ای است.

در حوزه شعر معاصر هم بررسی سیمای این متن (حضرت حسین علیه السلام) خود نیاز به بررسی و تحلیل مستقل دارد که در ذیل به چند نمونه آن؛ آن هم فقط در اشعار یک شاعر؛( زنده یاد قیصر امین پور) اشاره می شود. نمونه اول در آخرین مجموعه شعری ایشان یعنی «دستور زبان عشق» است که تراژدی کربلا را با تاکید بر بعد عاطفی  آن به تصویر کشیده است:

«کودکان کربلا» راستی آیا

 کودکان کربلا، تکلیفشان تنها

دائما تکرار مشق آب آب

مشق بابا آب بود. ( امین پور، دستور زبان عشق،  1386: 21)

نمونه دوم مربوط به دفتر شعر «آینه های ناگهان» است که هم بعد عاطفی آن را به تصویر کشیده و هم بعد حماسی و هم بعد عرفانی آن را ترسیم کرده است. این قطعه، مثنوی ایست که در وصف کربلا پس از غروب عاشورا و بردن سر مبارک امام است که با عنوانی مزین شده که تداعی کننده آن سویی بودن آن سراست و آن «نی نامه» است:

« خوشا از دل نم اشکی فشاندن     به آبی آتش دل را نــــشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن      زبان را زخمه فریــــاد کــردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن     خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نــــــوایی آتشین است     بگو از سر بگیرد دلنشین است 

نوای نی نوای بی نوایی است     هوای ناله هایش نینوایی است...

سرش بر نی تنش در قعر گودال     ادب را گه الف گردید گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد          نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل      به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر      که با خود باری از سر دارد اشتر

گران باری به محمل بود بر نی        نه از سر باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد    سرش بر نی نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی              عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند           نیستان را به آتش می کشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند       چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سرو سامانی عشق            به روی نیزه سرگردانی عشق

ز دست عشق عالم در هیاهوست      تمام فتنه ها زیر سر اوست» ( امین پور،آینه های ناگهان، 164)

حسن ختام این جستار ابیاتی از جلال الدین محمد بلخی که نشان دهنده اصل سنخیت در عالم هستی است و اینکه السنخیته عله الانضمام و اینکه شرط حسینی بودن و حسینی شدن کسب اوصاف و خصائل آن عاشق خوبی هاست. اگر بزرگی ما را به سمت خود کشاند یا قصد تسخر ما دارد و یا اینکه از ما دعوت می کند خوبی های او را در خود بپرورانیم: 

«گر لــطیفی زشت را در پی کند      تسخری باشد که او بر وی کند

گفــــتم ار خوبم پذیرم این ازو        ورنه خود خندید بر من زشت رو

خوب خوبی را کند جذب این بدان          طیبات و طیبین بر وی بخوان

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد      گرم گرمی را کشید و سرد سرد

قسم باطل باطلان را می کـــــــشد      باقیان از باقیـــــان هم سرخوشند

ناریان مر نـــــــــــاریان را جاذبند       نوریان مر نوریان را طالبند» (مثنوی)

پی نوشت‌ها:

[1] . «و لقد خلقنا الانسان فی احسن التقویم»

2 . مقصود انسان هایی هستند که به معنای حیات واقعی دست یافتند و به سه سوال «از کجا آمده ام» و «برای چه آمده ام» و «به  کجا خواهم رفت» پاسخ منطقی و معقول داده اند.

 3- مقصود از این دسته از متون، انسان هایی  هستند که به نوعی در روزمره گی و روزمرگی خویش می زیند  و با رعایت محافظه کاری و مصلحت بینی در حاشیه زندگی می کنند و می میرند.

 4- در مورد حادثه اخیر یعنی عاشورا عواملی چون امر به معروف، حکومت کردن، بیعت نکردن با ناحق، اتمام حجت، احیای دین و.... به عنوان مهم ترین این انگیزه ها یاد شده که خود در بقا و جاودانی داستان کربلا موثر بوده است

 5- به منظور روشن شدن مقام این انسان  در این جستار برخی از  ویژگی های این انسان کامل ( حضرت حسین)  با توجه به  نوع نگاه او به عالم هستی، خود و خدا با توجه به فراز هایی از سخن آن بزرگ اشاره می شود. او کسی است که هرگز خود را نمی بیند و با خدای خویش در نهایت ادب و  نزاکت است: «الهی من کانت محاسنه مساویه فکیف لا تکون مساویه مساویه الهی من کان حقائقه دعاویه فکیف لاتکون دعاویه دعاویه . او کسی است که آیه شریفه «الم یعلم بان الله یری» واقف است و حقیقت را به هیچ چیز نمی فروشد: «عمیت عین حتی لا تراک علیه رقیبا و خسرت صفقه عبد لم تجعل له من حبک نصیبا ....  که این نوع نگاه به خداوند در متون عرفانی ادب فارسی به کرات متجلی شده است: « زهی نادان که او خورشید تابان/  به نور شمع جوید در بیابان// همه عالم به نور اوست پیدا/  کجا او گردد از عالم هویدا// کی رفته ای ز دل که  تمنا کنم تو را / کی بوده ای نهفته که هویدا کنم تو را// پنهان نگشته ای که شوم طالب حضور / غیبت نکرده ای که پیدا کنم تو را». حقیقت را فراتر از هر چیزی می داند که بتوان آن را به کمک آن چیز اثبات کرد: « الهی ایکون لغیرک من  الظهور ما  لیس لک حتی یکون له مظهر لک ...  البته با توجه به آیات قران نیز مستفاد می شود که یکی از شرایط جاوید ماندن در طول اعصار ایمان ( عاشقانه) و انجام عمل صالح ( صادقانه) است که هم در شخصیت حضرت  و هم در عمل ایشان به صورت کامل بروز و ضهور یافته است: «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل الرحمان ودا» ( سوره مریم)

 6- در نگاه عرفانی دو نوع مرگ وجود دارد: « آن که مردن پیش چشمش تهلکه است           امر لا تلقوا بگیرد او به دست

آن که مردن پیش او شد فتح باب                         سارعوا آید مرو را در خطاب

ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار                        هان زخود ترسانی ای جان هوشدار

مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست                    پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست»  (مثنوی)

7- به نظر برخی از مفسران آیات آخر سوره فجر درشان آن حضرت  عاشق نازل شده است بر این اساس حضرت ایشان در اثر یک انتخاب و معامله  به صاحب نفس مطمئنه ملقب شده است.  (سوره فجر) 

8- چقدر باید عشق ورزید . (ر مقاله خشونت عشق. ملکیان، مدرسه،   4 )   

9- « و من کان فی هذه اعمی و فی الآخره اعمی و اضل سبیلا»

10- «تو و طوبی و ما و قامت دوست     دید هر کس به قدر عینک اوست»


[ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 08:34 ق.ظ ] [ اسما شعبانی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 33 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


سیاه نوشته های خود را به زلالی آب وآیینه وبه رهایی باد در خنکای نسیم های ایترنتی به دست وب می سپارم.... تا دوستانی که دلشان چون آب شفاف وچون صاعقه گیراست هم نای نی ام شوند {ع. م. تنها}

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


تبادل لینک

خرید بک لینک